خواستگار خیابانی..
نرگس۱ رفت توی مغازه تا قیمت بپرسه، من هنوز از پشت ویترین داشتم پارچه ها رو نگاه می کردم، تو حال و هوای خودم بودم که آقا بهمن با گفتن ببخشید منو متوجه ی خودش کرد، یه جوون جیگیلی مستون با کت مشکی و شلوار لی و پیرهن سفید، اگه یه کلاه داشی هم میگذاشت سرش میشد مثل جاهلای قدیم.
با کلی اظهار شرمندگی و عذرخواهی و توضیح و تفسیر که قصد توهین نداره! و قصد مزاحمت نداره و قصدش خیره و از اون دسته پسرهای بی کار نیست که تو خیابون دنبال دخترا بذاره و اولین باره که چنین کاری میکنه و ..... دیدم توضیحاتش خیلی طولانی شد لبخندی زدم و گفتم آقا راحت باشید، امرتونو بفرمایید، من میشنوم.. یه نفس عمیق کشید و گفت: حقیقتش من از ترمینال تا اینجا دنبالتون بودم و دیدم انگاری قصد ندارید به این زودی برگردید (از ترمینال تا دم اون مغازه یعنی چیزی حدود 1 ساعت بنده ی خدا دنبال ما از این مغازه به اون مغازه اومده بوده!!!
) واینطور ادامه داد: فکر کردم شاید ایرادی نداشته باشه اگه با شما در جریان بذارم... می خواستم اگه ممکنه شماره ی پدر دوستتونو بهم بدید تا باهاشون تماس بگیریم....
خلاصه.... من که نرگس را می شناختم به آقای جاهل گفتم: باید از دوستم اجازه بگیرم.. چشمتون روز بد نبینه..
از آقای جاهل که کلید کرده بود و اصرار میکرد و از نرگس که نهههههه.... شماره ندیا!!! من پسره رو دیدمش تو ترمینال، چشم منو در آورد اونجا از بس نیگام کرد...
هی ما رفتیم تو مغازه سراغ نرگس هی رفتیم سراغ آقای جاهل.. هی به نرگس گفتیم آخه دختر عیبی که نداره، یه شماره میدی و یه زنگی میزنند اگه نخواستی مامانت رد می کنند دیگه... هی به آقای جاهل گفتیم دوستم به هیچ وجه قبول نمی کنه! دفعه آخر که تو مخ زنی شکست خورده از مغازه اومدم بیرون آقای جاهل گفت: پس یه زحمتی بکشید شماره ی منزل ما رو به دوستتون بدید تا مادرشون تماس بگیرند با مادرم صحبت کنند.. بازم رفتم تو مغازه و بازم از نرگس جواب نهههه شنیدم اما تنها راهی بود که میشد قضیه را فیصله داد... نرگس قبول کرد و برای بار آخر رفتم سراغ آقای جاهل... دیدم روی یه تیکه کاغذ شماره ی خونه و اسم و رسم و شماره مبایل خودشو نوشته بود و کاغذ رو داد به من (فکر کنم از قبل این کاغذو آماده کرده بود!).. بازم عذر خواهی کرد و ...بالاخره تموم شد!
دست آخر هم که نرگس کاغذ رو ندیده پاره کرد و انداخت دور، می گفت تو اصفهان این جوری خواستگاری کردن ظاهر چندان قشنگی نداره و اصفهانیا نمی پسندند! می گفت حالا اومدی و اینا هم اومدند خونه ما و شد! بعدا من به فامیلمون بگم پسره تو خیابون گذاشته دنبالم؟؟؟؟؟؟
شما نظرتون چیه در مورد این روش؟
من که میگم....: آقای جاهل! این ره که تو میروی به قرقیزستان است!!!
----------------
(۱)نرگس یکی از دوستان دوره ی دبیرستان که مهره مار داره!
--------------
این چند خط را هم مینویسم به یادگاری از خانوم یادگاری فر همسایه ی محترمه ندیده و نشناخته..
اینجانب بر اساس تجربه ی چندین و چند ساله و تحقیق و تفحص موشکافانه به این نتیجه رسیدم که روحیه ی بشاش و میزان اعتماد به نفس دختران دم بخت نسبت مستقیمی با جمعیت پسران هم محلی دارد! باشد که جمعیتشان روند رو به رشدی داشته باشد. آمین..

+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 26 فروردین1388 و ساعت
12:47 |