تبليغاتX
Eve
اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...
... احساساتتان را بيان کنيد.
هيجانات و احساساتي که
سرکوب يا پنهان شده باشند
به بيماري‌هايي نظير ورم معده، زخم معده، کمر درد تصویر دختری در مزرعه و غروب آفتاب
و درد ستون فقرات منجر مي‌شوند.
سرکوبي احساسات به مرور زمان
حتي مي‌تواند
به سرطان
هم بيانجامد.
در آن زمان است
که ما به سراغ
يک محرم مي‌رويم
و رازها و خطاهاي
خود را با او در ميان مي‌گذاريم!
گفتگو، صحبت کردن، کلمات، ...
وسيله درماني قدرتمندي هستند.
اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...
... تصميم‌گيري کنيد.

اثری از: دکتر دراتسیو وارلا
منبع:http://drzohrabi.ir


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 9 دی1388 و ساعت 18:7 |

یه سلام از جنس شیشه رنگ سبزه های بیشه، یه سلام از جنس الماس به لطاف گل یاس، یه سلامه آسمونی به تویی كه مهربونی.
یک سلام و عرض تبریک ویژه هم به یکی از دوستان جدیدالمتأهل...مبارکه ایشالا

سلامتی   اما تازه چه خبر..تازه خبر اینکه..فکر کنم کم کم باید اینجا یه سایت پزشکی راه بندازم!
جمعه ای که گذشت داداشم در حالی که ازدل درد بخودش میپیچید اومد خونه..گلاب به روتون!! مثل زن زائو داد و هوار میکرد، فکر کردیم آپاندیسشه..زنگ زدم اورژانس..خانومه پرسید درد سمت چپه یا راست؟ گفتم چپ...گفت آپاندیس نیست! آپاندیس سمت راسته!......... فکم تا زمین کـِــشش اومد..(با 24 سال سن هنوزم نمی دونم آپاندیس چپه یا راسته!!!! نخند.. خودت از من بدتری!)
...خلاصه بعد از یکی دو روز و کلی آزمایش و عکس و سونو...متوجه شدند بچه پسره...عه نه یعنی متوجه شدند داداشم کارخونه شن و ماسه راه انداخته!
دردی به این شدت، بر اثر سنگریزه ای بود که از کلیه جدا شده و بسمت مثانه به حرکت در اومده بود،
شدت درد به حدی زیاد و غیر قابل تحمل بود که داداشم ترجیح داد زودترعمل کنه و سنگ رو دربیاره.
اینم چنتا سایت مفید در باره ی سنگ کلیه... پیشنهاد میکنم سری بزنید..(خصوصا آقایون..چون احتمال ایجاد سنگ کلیه در آقایون 3 برار خانومهاست.) بقول امیر شاید اینجوری وقتی که برای اینترنت میذارید قدری مفید باشه..
_سنگ کلیه(شرح کامل)
_سنگ کلیه(از زبان یک بیمار مبتلا)
_رژیم غذایی ضد سنگ کلیه

 دفع سنگ كليه بسيار دردناك است:    کلیه

 دفع سنگ کلیه>>{.. سنگ كليه، سنگي كوچك و سخت است كه از مواد زائد ادرار ساخته مي شود.اندازه اين سنگ ها معمولا از يك دانه شن تا يك مرواريد متفاوت است. اين سنگ ها مي توانند سطحي صيقلي يا زمخت داشته باشند و معمولا زرد يا قهوه اي رنگند. با تشكيل سنگ در كليه، اين سنگ مي تواند از طريق ساير بخش هاي سيستم ادراري فرد حركت كند و باعث كندي جريان ادرار، عفونت، درد شديد و از كارافتادگي كليه شود..}   

************************************ 

 خدا را شكر كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم.
I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.
____________
خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat
____________
خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت كار كردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard
____________
خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز كنم.این یعنی من خانه ای دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home
____________
خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پیدا كردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
____________
خدا را شكر كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear
____________
خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear
____________
خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
____________
خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time
____________
خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند. این یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them
____________
خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
Thanks God Thanks God Thanks God
----------------------

 

+ نوشته شده توسط فریبا در جمعه 13 آذر1388 و ساعت 12:35 |

از تاریخ آخرین نوشته ی وبلاگم دقیقاً 208 روز یا به عبارتی 6 ماه و 23 روز میگذره! خودمونیم عجب غیبت طولانی ای داشتم!!! باورم نمیشه.

از بس درگیر مشکلات ریز و درشت زندگی شده بودم دیگه گذشت زمان رو متوجه نمی شدم.

6 ماه پیش فکر می کردم در همچین روزی دیگه زنده نباشم! مسخره نیست؟ نه که نیست... واقعیت داره... درگیره یه جور بیماری شده بودم که علائمش شبیه سرطان روده و کولون بود! درد شکمی شدید که گاهی اوقات از شدت درد یکی دو ساعتی بی حال می افتادم و خیلی عوامل دیگه که روز به روز یکی بعد از دیگری ظاهر میشدند.... دو ماهی بدون اینکه کسی بفهمه از این دکتر به اون دکتر و از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه.. روزای بدی بودند.. یادمه وقتی برای اولین بار خودم علائم بیماریمو توی نت سرچ کردم و هفت هشتا مقاله خوندم و دیدم همشون حرف از سرطان روده میزنند پشت کامپیوتر خشکم زده بود! یخ کرده بودم..ترسیده بودم... و وقتی به اولین پزشکی که مراجعه کردم اونم با کلی دلسوزی برام تشریح کرد که احتمال چه بیماری هایی وجود داره دیگه کاملاً روحیه مو باختم.سندرم روده ی تحریک پذیر سرطان کولون..سرطان رکتوم.. سرطان کبد...یادمه وقتی دکتر داشت بیماری ها رو برام میشمرد دیگه آخرای حرفشو نمیشنیدم..اتاق دور سرم میچرخید... صداش تو گوشم بم شده بود.. کلمه هاش قاطی پاتی بگوشم میرسیدند، واضح نمیشنیدم... آره..من ترسیده بودم! از این واژه ی 5 حرفی که خیلی حرفها برای به کرسی نشوندن داشت!! ترسیده بودم! مرگ ترسی نداشت.. تلاشی که برای زنده موندن باید صورت میگرفت رعب آور و وحشتناک بود.. روشهای درمانیه سرطانها.. شیمی درمانی..ریختن موهای سر و ابرو.. عارضه های مخاطی دهان.. تضعیف ایمنی بدن.. از بین رفتن مغز استخوان و.. و... و......

در همین حین که دکتر میرفتم و آزمایش و بازهم دکتر، سعی کردم اطلاعات خودمو درباره این بیماری ها و علل و عوامل اونها و راه های مقابله با اونها بیشتر کنم که.... بله.... قسمت قشنگ داستان همین جاست.. تو این سرچها و از این صفحه به اون صفحه شدنها با وبلاگ امیر آشنا شدم، خودشو اینطوری معرفی کرده بود:

امیر 22 ساله دانشجوی مهندسی الکترونیک
مبتلا به سرطان روده متاستاز به کبد

 نوشته هاش مثل نوری به قلبم میدرخشید و دلگرمم میکرد.. سری به وبلاگ امیر(من و سرطان) بزنید... حرفا و تجربه های زیادی برای گفتن داره.   مرحبا به این روحیه..

و اما....      و اما اسم بیماری من : سندرم روده ی تحریک پذیر..

و این هم چنتا سایت مفید در رابطه با این بیماری:

فارسی:

زبان اصلی:       

    *************************************************************

یه اتفاق مهم دیگه که تو این 6 ماه و اندی رخ داده.... نقل مکان ما(من بهمراه خونواده) به شهر آباء و اجدادیمون یعنی شهره اراک.... که جزئیاتش باشه یه وقته دیگه.. 


اما خطاب به دوست عزیزم آقای حمید آقا که در بخش نظرات مطلب قبلی کامنت گذاشته بودید:

بلی، دکتر ملک پور استاد ما بودند، اما در حال حاضر در دانشگاه ما تدریس نمی کنند، اگه آدرس ایمیل خودتونو برام بنویسید می تونم اونو به ایشون برسونم.

...

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 11:57 |
خواستگار خیابانی..

نرگس۱ رفت توی مغازه تا قیمت بپرسه، من هنوز از پشت ویترین داشتم پارچه ها رو نگاه می کردم، تو حال و هوای خودم بودم که آقا بهمن با گفتن ببخشید منو متوجه ی خودش کرد، یه جوون جیگیلی مستون با کت مشکی و شلوار لی و پیرهن سفید، اگه یه کلاه داشی هم میگذاشت سرش میشد مثل جاهلای قدیم.

با کلی اظهار شرمندگی و عذرخواهی و توضیح و تفسیر که قصد توهین نداره! و قصد مزاحمت نداره و قصدش خیره و از اون دسته پسرهای بی کار نیست که تو خیابون دنبال دخترا بذاره و اولین باره که چنین کاری میکنه و ..... دیدم توضیحاتش خیلی طولانی شد لبخندی زدم و گفتم آقا راحت باشید، امرتونو بفرمایید، من میشنوم.. یه نفس عمیق کشید و گفت: حقیقتش من از ترمینال تا اینجا دنبالتون بودم و دیدم انگاری قصد ندارید به این زودی برگردید (از ترمینال تا دم اون مغازه یعنی چیزی حدود 1 ساعت بنده ی خدا دنبال ما از این مغازه به اون مغازه اومده بوده!!! ) واینطور ادامه داد: فکر کردم شاید ایرادی نداشته باشه اگه با شما در جریان بذارم... می خواستم اگه ممکنه شماره ی پدر دوستتونو بهم بدید تا باهاشون تماس بگیریم....

خلاصه.... من که نرگس را می شناختم به آقای جاهل گفتم: باید از دوستم اجازه بگیرم.. چشمتون روز بد نبینه.. از آقای جاهل که کلید کرده بود و اصرار میکرد و از نرگس که نهههههه.... شماره ندیا!!! من پسره رو دیدمش تو ترمینال، چشم منو در آورد اونجا از بس نیگام کرد...

هی ما رفتیم تو مغازه سراغ نرگس هی رفتیم سراغ آقای جاهل.. هی به نرگس گفتیم آخه دختر عیبی که نداره، یه شماره میدی و یه زنگی میزنند اگه نخواستی مامانت رد می کنند دیگه... هی به آقای جاهل گفتیم دوستم به هیچ وجه قبول نمی کنه! دفعه آخر که تو مخ زنی شکست خورده از مغازه اومدم بیرون آقای جاهل گفت: پس یه زحمتی بکشید شماره ی منزل ما رو به دوستتون بدید تا مادرشون تماس بگیرند با مادرم صحبت کنند.. بازم رفتم تو مغازه و بازم از نرگس جواب نهههه شنیدم اما تنها راهی بود که میشد قضیه را فیصله داد... نرگس قبول کرد و برای بار آخر رفتم سراغ آقای جاهل... دیدم روی یه تیکه کاغذ شماره ی خونه و اسم و رسم و شماره مبایل خودشو نوشته بود و کاغذ رو داد به من (فکر کنم از قبل این کاغذو آماده کرده بود!).. بازم عذر خواهی کرد و ...بالاخره تموم شد!

دست آخر هم که نرگس کاغذ رو ندیده پاره کرد و انداخت دور، می گفت تو اصفهان این جوری خواستگاری کردن ظاهر چندان قشنگی نداره و اصفهانیا نمی پسندند! می گفت حالا اومدی و اینا هم اومدند خونه ما و شد! بعدا من به فامیلمون بگم پسره تو خیابون گذاشته دنبالم؟؟؟؟؟؟

شما نظرتون چیه در مورد این روش؟
من که میگم....: آقای جاهل! این ره که تو میروی به قرقیزستان است!!!

----------------
(۱)نرگس یکی از دوستان دوره ی دبیرستان که مهره مار داره!
--------------

این چند خط را هم مینویسم به یادگاری از خانوم یادگاری فر همسایه ی محترمه ندیده و نشناخته..
اینجانب بر اساس تجربه ی چندین و چند ساله و تحقیق و تفحص موشکافانه به این نتیجه رسیدم که روحیه ی بشاش و میزان اعتماد به نفس دختران دم بخت نسبت مستقیمی با جمعیت پسران هم محلی دارد! باشد که جمعیتشان روند رو به رشدی داشته باشد. آمین.. 
+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 26 فروردین1388 و ساعت 12:47 |
زنده ام.... نفس می کشم.... ملالی نیست.....

تو مدتی که نبودم چندتا سفر کوتاه و بلند داشتم.. یه روزه.. دو روزه.. چهار روزه... همراه شدن با یه تور گردشگری و کوه نوردی (پیست و اسکی) و یکی دو سه بار!! به اراک رفتیم. برای نوشتن موضوع زیاد دارم! از فال قهوه گرفته... تا قرصهای اکستازی و ... زندگی ساده ی روستایی نشین ها و سادگی دلشون و خیلی چیزای دیگه... امیدوارم فرصتی پیش بیآد که تا فراموشم نشده بتونم بنویسم..... (بر خلاف همیشه که وقتش هست اما حرفی برای گفتن ندارم..) و به زودی جواب کامنتهای دوستان را هم خواهد داد.... خیلی دیر شد.. می دونم..

اما... دیروز...

با رفقا... به مناسبت تولد دو تا از دوستامون.... رفتیم حاشیه زاینده رود... (تاریخ تولد هر دوتا نزدیک به هم بود... واسه همین یکیش کردیم... میشه.. چرا نمیشه؟..) زیر اندازی و فلاکس چایی و یه کیک خیلی خوشکل و هدیه های قشنگ فشنگ... روزی شد واسه خودش... اینم تصویر کیک تولدشونه.. انتخاب من بود.. خودمونیم... خشکله ها

کیک تولد الناز و نیلو

امیدوارم این جمله ی زیبا از این دیدار همیشه به یادم بمونه....

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگین اند ، با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند. زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس دوستشان بدار اگرچه دوستت ندارند...

 

...

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 16:4 |
در وبلاگ دوستی (آقای حامد) مطلبی خوندم با این عنوان یادداشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام؛ .. وقتی داشتم در قسمت نظرات.. نظرمو می نوشتم.. این قدر زیاد شد که بهتر دیدم تو وبلاگ خودم بنویسم در موردش..

آقای حامد در پستتون نوشتید>>
"کلاً نظامی ها معمولاً از دهک های پایین فرهنگی و اقتصادی جامعه هستن.. "
نوشتید کلاً... و بعدش نوشتید معمولاً... این یعنی حرفی برای خالی نبودن عریضه.. یعنی حرفهای مردم عامی.. نه یک نویسنده! (این شد انتقاد دوم به نوشته ی شما.. اولیش همونیه که تو بخش نظرات وبلاگ خودتون عرض کردم..)

و انتقاد سوم)
بهتر بود به جای *نظامی ها* می نوشتید قشری از نظامی ها که بیشتر با سربازها یا مردم سر و کار دارند..[چشمک]

پدر من نظامی بود.. تحصیل کرده ی آمریکا (برمیگرده به زمان قبل و اوایل انقلاب که نظامی ها رو برای تحصیل بورسیه ی آمریکا می کردند..).. دوره ی تخصصی ایشون رو در ایران فقط 10..12 نفر گذرونده بودن (اشکال زدایی بخشی از موتور هواپیما).. که البته افراد نظامی زیاد دیگه ای، هم دوره ایه ایشون، در تخصص های دیگه آموزش داده می شدند.. یعنی می خوام اینو بگم که در ارتش هم آموزش دیده ها کم نیستند!
اما اصل مطلبم اینه که.. در 4 سال آخر خدمت پدرم.. ایشون باید نیروهایی رو آموزش می دادند که در نبود پدرم (بازنشستگی) بتونند عهده دار کار ایشون بشند.. (که البته تعداد نفرات مورد نیاز افزایش یافته بود و هر متخصصی می بایست ده بیست نفر رو آموزش می داد..) و تمامی 16..17 نفری که تحت نظارت پدرم آموزش می دیدند.. دانشجوهای ارشد دانشگاه هوافضا بودند که خب این یعنی قشر پایین فرهنگی نبودند!
یعنی نباید کسیو که در لباس نظامی ظاهر میشه دست کم گرفت!

اما...
به دلیل مسایل امنیتی.. ارتشی ها یاد گرفتند که از اینگونه مسایل موجود صحبتی نکنند.. حتی پدرم که پدرم بود.. به زور میشد از زیر زبونش در این زمینه ها حرف بیرون کشید..

آقای حامد..سوزوندم شما رو یا نه؟؟...

+ نوشته شده توسط فریبا در دوشنبه 21 بهمن1387 و ساعت 15:32 |

چند مدتیست که به سبب سرمای هوا توی حال نزدیک به بخاری می خوابم، اتاق من جایی برای لوله بخاری نداره...

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، تو همون نگاه های اول که به دور و برم انداختم.. خیلی اتفاقی چشمم به لوستر کوچک سبز رنگ آشپزخونه افتاد، همین طور که داشتم به هماهنگی رنگ این لوستر و دیوار آشپزخونه که اون هم سبز مغز پسته ایست فکر می کردم و هض می کردم فکری به ذهنم خطور کرد و این بود که... با اینکه این همه دوستان و آشنایان و همگان!! از سر شوخی یا بعضاً جدی، من رو با عبارت بچه پولدار .. یا مایه دار خطاب می کنند اما... اما .. ما در منزل در حال و پذیرایی (که سر هم هستند) لوستر نداریم!.. در گذشته ای دور لوستر هایی را به یاد می آورم که اگر الآن هم بودند میشد به عنوان عتیقه فروختشان.. لوسترهایی هر کدارم با سه حباب گل لاله ی زرد رنگ.. که بعد از اینکه مامان خانوم از آنها خسته شد و معلوم نشد چه بلایی از آسمان!! بر سر آنان نازل گشت.. دیگر در منزل ما خبری از لوستر نبود.. اما این فکری نبود که منو به خودش مشغول کرد، در واقع من داشتم به این فکر می کردم که چرا تا به این حد به این چیزها بی تفاوتم؟.. اصلاً برایم اهمیت ندارد.. لوستر داریم یا نداریم..مهم نیست.. شاید به این خاطر است که هرگاه به سقف خانه نگاه می کنم.. خواه نا خواه.. فکرم از سقف که چه عرض کنم از طبقه ی دوم و سوم خانه.. گاهاً از طبقات اول و دوم و سوم آسمان هم!! فراتر می رود.. و در این بین لوستر به چه کارم می آید..!؟! مگر اینکه بتواند افکار مرا که گاه و بی گاه به تاریکی می گرود و به بن بست می رسد روشن کند! روشن می کند؟! لوستر بخریم؟

+ نوشته شده توسط فریبا در شنبه 19 بهمن1387 و ساعت 23:43 |

" راوی - وب سایت کتاب های صوتی

یک حرکت جمعی کوچک و فرهنگی برای کمک به نابینایان،کم بینایان و کسانی ست که به دلیلی قادر به خواندن کتاب نیستند این وب سایت یک وب سایت گروهی ست، و نیاز به همکاری مستمر شما دارد. همین امروز می توانید یک کتاب صوتی تولید کنید و به مجموعه کتابهای صوتی - راوی اضافه کنید. " بدون شرح

خیلی از کتاب ها و قصه های کودک مربوط به قبل از انقلاب که مهلت قانونی کپی رایتشان تمام شده در این سایت می تونید ببینید. من این قصه رو خیلی دوست دارم>> شاپرک خانوم

من الآن دارم شنگول و منگول گوش می کنم! پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید

------------
پاورقی:

این پست را با استفاده از قابلیت جدید بلاگفا نوشتم، به این صورت که در نرم افزار ورد مطالب رو نوشتم و از همونجا مستقیم به بلاگفا فرستادم! (برای من که فوق العاده بود.)

برای اطلاعات کاملتر در این رابطه به خبرنامه ی بلاگفا سری بزنید.

+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 16 بهمن1387 و ساعت 18:45 |
...شما ربطشون بدید.. کار نشد نداره!

1)ماجرای اول حاصل چند ده دقیقه ای انتظار در یک اداره است:

می دونیم که مورچه نمادی از کار و فعالیت و پشتکار است، همیشه وقتی می خواهند از اینکه نباید نا امید شد و باید ادامه داد و همواره امید داشت.. حرف بزنند مورچه را مثال می زنند و حمل دونه ای که بارها و بارها می افتد اما مورچه دست از تلاش برنمیدارد..
امروز من حشره ی دیگه ای رو دیدم که به مراتب پشتکار زیباتری نسبت به مورچه داشت.. نمی دونم چرا هر وقت این حشره را می بینم ناخودآگاه به خنده می افتم، شاید به علت ظاهر مضحکشه، شاید هم راه رفتنه کج و معوجش.. یا اون دست و پاهای زشتش.. یادم میآد از بچگی همیشه دوست داشتم ردشو بگیرم و دنبالش برم..
امروز صبح برای یک کار اداری به یکی از همین اداره جات رفته بودم، بیرون اتاق مربوطه روی صندلی ها که منتظر نشسته بودم تا نوبتم بشه، یه عنکبوت ریز و کوچولو.. از همونا که بهش شیطونکم می گن بین زمین و هوا معلق بود.. اینقدر ریز بود که به سختی میشد دیدش و تاری که عنکبوت کوچولو از اون آویزون بود به حدی نازک بود که من هر چقدر تلاش کردم نتونستم ببینمش، حتی سرمو بردم نزدیکش.. از فاصله ی 4.. 5 سانتی متری هم مشخص نبود.. انگار یه تار نامرئی بود..
اما چی واسه ی من جالب بود..

خوب که دقت کردم به این حشره.. دیدم داره تلاش می کنه تاری که تنیده و از سقف آویزونه.. را دوباره جمع کنه و بالا بره تا به سقف برسه.. یکمی که تار رو جمع می کرد گویا خسته میشد.. کمی استراحت می کرد، تو این فاصله ی استراحت حتی گاهی چند سانتی متر سقوط می کرد.. اما دفعه بعد سعی می کرد بیشتر بالا بره تا جبران سقوطش هم بشه.. اگه 10 سانت بالا می رفت..2..3 سانت سقوط داشت و باز 10..12..سانت صعود می کرد و باز سقوط و صعود تا اینکه خودشو به سقف رسوند.. در این بین با کوچکترین وزش بادی ده ها سانتی متر به این طرف و اون طرف منحرف میشد.. اما با همه ی این وجود این انحرافا اونو از مسیر اصلیش دور نمی کرد! هر بار خودمو به جای اون کوچولو می ذاشتم و از نگاه اون مسیر تار آویزون از سقف رو ورانداز می کردم.. فقط یه تار بلند می دیدم و در امتداد تار یه سقف که باید بهش رسید.. حالا اینکه چقدر به چپ و راست منحرف شدم اصلاً برام قابل تشخیص نبود تنها تلاشم این بود که از تار برم بالا و خداخدا میکردم تار پاره نشه!
شما اگه جای عنکبوت بودید چی میدید؟

2)ماجرای دوم:

این روزها مکرراً خبر فوت جوونهایی را شنیدم که دست به خود کشی زدند.. دو سه ماه پیش بود که تو کوچه پشتی خونمون یه جوون پسر حدوداً 20 ساله خودشو دار زده بود.. و همین یکی دو هفته پیش تو آپارتمانهای اون طرف خیابون یه جوون دیگه با بریدن رگش خودکشی کرده بود.. هر کدوم به علتی.. تو این حوادث شایعه ها فرصت برای پراکندگی پیدا می کنند.. یکی رو میگن چون کنکور قبول نشده.. اون یکی رو میگن چون خونواده ی دوست دخترش دست رد به سینش زدند.. یکی دیگه رو میگن واسه اینکه نتونسته بره خارجه واسه ادامه تحصیل و.. و.. و. اما کی مقصره؟ جامعه؟ خونواده؟ خود این افراد؟

+ نوشته شده توسط فریبا در شنبه 12 بهمن1387 و ساعت 22:4 |
در جواب این نوشته ی من با عنوان جلد!! دوستی این نظر رو فرستاده بودند که دیدم بد نیستم بذارمش اینجا!!!

آره واقعاً؟

نظر دوستمون اینه>>

"

شریعتی ... شر گفته!

نیچه در سوم ژانویه 1889 در میدان کارلو آلبرتو ی شهر تورین ایتالیا در حین دیدن صحنه ای که در آن یک کالسکه چی اسب خود را شلاق می زند منقلب می شود و اشک ریزان به سوی اسب می رود و او را با مهربانی نوازش می کند و پس از چند لحظه غش می کند...تازه یازده سال بعد در 24 اوت 1900نیچه در بستر بیماری می میرد! معلوم نیست سکته ی مغزی کرده بود یا بر اثر سیفلیس بوده
در این مدت معلوم نبود نیچه دیوانه شده یا خودش را به دیوانگی زده چون دیگر کتابی ننوشت به جز چند یادداشت مبهم و عجیب
به هر حال هنوز گودرز به شقایق پیشنهاد ازدواج نداده و دکتر شریعتی هم در مورد نیچه یک شرووری گفته تا چهار نفر را بلانسبت خر کند و تناقضات فرنگی ها و غربی ها را بگوید!
این داستان زندگی نیچه را به قول دوستان در هر اینترنتی می توانی بیابی
ببخش که ...
خواستم که...
همین!

پایان کامنت!

"


واقعاً اونی که شریعتی تو کتابش نوشته ساخته ی ذهن خودشه؟؟؟؟

چرا آخه؟؟ من نوشته های شریعتی رو خیلی دوس داشتم.. چون ذهن رو به چالش می طلبه.. اما اگه اینجوری باشه که از این به بعد وقتی می خونمشون باید تصور کنم دارم کتاب رمان و داستان می خونم!!

 

من فعلاْ حقیقتو نمی دونم.. این پست را می ذارم تا یادم باشه برم دنبال حقیقت

...

+ نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه 2 بهمن1387 و ساعت 14:7 |