سلام، اینو امشب توی یه دفترچه خاطرات خوندم.. دیدم خشکله گفتم واسه دوستامم بفرستم.
*****************************************************************
خدایا چه کردم با دل خود؟!
امروز چه کار کردم با دل خودم... نمی دونم! اما می نویسم تا یادم بمونه... تا دیگه دل نسپارم! تا دیگه حواسم را جمع کنم... تا دیگه عادت نکنم... من که جنبه ندارم ادعای رفاقت نکنم!!
چشمهای داغم.. وجود سردم.. یک سینه ی فسرده و یخ زده.. یک قلبی که نبود!
اما دردش تو تموم وجودم پیچیده بود!
قلبمو سپرده بودم..
اما نفهمیده بودم..
آره یادم اومد!
لحظه ی آخر وقت خداحافظی به رسم یادبود بهش بخشیده بودم.
اما اصلاً به بعدش فکر نکرده بودم! (فکر نمی کردم اییینقدر دردناک باشه.)
...
می گن: "اگه کسی رو دوست داری بهش بگو، قلبها با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند!!"
ولی ما هر دو امروز *دوستت دارم* را فریاد زدیم و بازهم شکستیم!
عزیز دلم.. اگر می دانستی.. تمام مسیر برگشت تا خانه را گریه کردم..
...
.
.
اگر تو دیشب خواب به چشمهایت نیآمد، من را ببخش.. دعا می کنم از امشب راحت بخوابی..
اما می دانم..
اما می بینم..
شبهایی را که شروع می شوند از امشب! و من با دو غم می خوابم..
با دو غم سرد..
سردی این دو غم.. سرمای تن یخ کرده ی من است!
غم بی پدری... و غم دوری از تو.
...
امروز چه کار کردم؟.. نمی دانم! ترسیدم!.. ترسیدم اگر بیشتر ببینمت، اگر بیشتر به تو فکر کنم.. دیگر نتوانم از تو دور بمانم!
ترسیدم که تو! من را تنها بگذاری و غرورم را بشکنی..
پیش دستی کردم.. گفتم: خداحافظ!!
ولی با تو نبودم! با دلخوشی هایم بودم! با لحظه های شادم بودم! با خنده های خشکیده ی گوشه ی لبهایم بودم! با شوق چشمهایم بودم! با شور و حرارت و جوانیم بودم!
تو به من بگو..
اینایی که گفتم... یعنی من دل سپرده بودم؟
منو بخش.. آخه... نفهمیده بودم!
دیدی... امروز چه راحت همه ی واژه هام رو گم کرده بودم؟
آخه... آخه... فکر کنم هول کرده بودم!
بخواب عزیزم.. آروم بخواب..
من به اندازه ی هر دومون بی قرارم!
****************************
اینها را برات فرستادم نه برای اینکه اذیت بشی... واسه اینکه واسه تو گفته بودم.
*****************************************************************
خدایا چه کردم با دل خود؟!
امروز چه کار کردم با دل خودم... نمی دونم! اما می نویسم تا یادم بمونه... تا دیگه دل نسپارم! تا دیگه حواسم را جمع کنم... تا دیگه عادت نکنم... من که جنبه ندارم ادعای رفاقت نکنم!!
چشمهای داغم.. وجود سردم.. یک سینه ی فسرده و یخ زده.. یک قلبی که نبود!
اما دردش تو تموم وجودم پیچیده بود!
قلبمو سپرده بودم..
اما نفهمیده بودم..
آره یادم اومد!
لحظه ی آخر وقت خداحافظی به رسم یادبود بهش بخشیده بودم.
اما اصلاً به بعدش فکر نکرده بودم! (فکر نمی کردم اییینقدر دردناک باشه.)
...
می گن: "اگه کسی رو دوست داری بهش بگو، قلبها با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند!!"
ولی ما هر دو امروز *دوستت دارم* را فریاد زدیم و بازهم شکستیم!
عزیز دلم.. اگر می دانستی.. تمام مسیر برگشت تا خانه را گریه کردم..
...
.
.
اگر تو دیشب خواب به چشمهایت نیآمد، من را ببخش.. دعا می کنم از امشب راحت بخوابی..
اما می دانم..
اما می بینم..
شبهایی را که شروع می شوند از امشب! و من با دو غم می خوابم..
با دو غم سرد..
سردی این دو غم.. سرمای تن یخ کرده ی من است!
غم بی پدری... و غم دوری از تو.
...
امروز چه کار کردم؟.. نمی دانم! ترسیدم!.. ترسیدم اگر بیشتر ببینمت، اگر بیشتر به تو فکر کنم.. دیگر نتوانم از تو دور بمانم!
ترسیدم که تو! من را تنها بگذاری و غرورم را بشکنی..
پیش دستی کردم.. گفتم: خداحافظ!!
ولی با تو نبودم! با دلخوشی هایم بودم! با لحظه های شادم بودم! با خنده های خشکیده ی گوشه ی لبهایم بودم! با شوق چشمهایم بودم! با شور و حرارت و جوانیم بودم!
تو به من بگو..
اینایی که گفتم... یعنی من دل سپرده بودم؟
منو بخش.. آخه... نفهمیده بودم!
دیدی... امروز چه راحت همه ی واژه هام رو گم کرده بودم؟
آخه... آخه... فکر کنم هول کرده بودم!
بخواب عزیزم.. آروم بخواب..
من به اندازه ی هر دومون بی قرارم!
****************************
اینها را برات فرستادم نه برای اینکه اذیت بشی... واسه اینکه واسه تو گفته بودم.
+ نوشته شده توسط فریبا در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت
4:35 |

