<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Eve</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/</link>
<description>    نوشته های فریبا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 14:36:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هنر تندرست ماندن ... (بسیار زیبا)</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://drzohrabi.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0099 size=3&gt;اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;... احساساتتان را بيان کنيد.&lt;BR&gt;هيجانات و احساساتي که &lt;BR&gt;سرکوب يا پنهان شده باشند &lt;BR&gt;به بيماري‌هايي نظير ورم معده، زخم معده، کمر درد &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 241px; HEIGHT: 156px&quot; height=248 alt=&quot;تصویر دختری در مزرعه و غروب آفتاب&quot; hspace=2 src=&quot;http://img2.visualizeus.com/thumbs/08/04/01/beauty,calm,child,kid,kids,nature-0262b5598032089806a8dfb71316cb8c_h.jpg&quot; width=365 align=left vspace=2 border=0&gt;&lt;BR&gt;و درد ستون فقرات منجر مي‌شوند. &lt;BR&gt;سرکوبي احساسات به مرور زمان &lt;BR&gt;حتي مي‌تواند &lt;BR&gt;به سرطان &lt;BR&gt;هم بيانجامد. &lt;BR&gt;در آن زمان است &lt;BR&gt;که ما به سراغ &lt;BR&gt;يک محرم مي‌رويم &lt;BR&gt;و رازها و خطاهاي &lt;BR&gt;خود را با او در ميان مي‌گذاريم!&lt;BR&gt;گفتگو، صحبت کردن، کلمات، ... &lt;BR&gt;وسيله درماني قدرتمندي هستند. &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;اگر نمي‌خواهيد بيمار شويد ... &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;... تصميم‌گيري کنيد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;اثری از: دکتر دراتسیو وارلا &lt;BR&gt;منبع:http://drzohrabi.ir&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>*حکمت وزیدن باد رقصاندن برگها نیست..امتحان ریشه هاست*</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه سلام از جنس شیشه رنگ سبزه های بیشه، یه سلام از جنس الماس به لطاف گل یاس، یه سلامه آسمونی به تویی كه مهربونی.&lt;BR&gt;یک سلام و عرض تبریک ویژه هم به یکی از دوستان جدیدالمتأهل...مبارکه ایشالا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 131px; HEIGHT: 101px&quot; height=426 alt=سلامتی hspace=3 src=&quot;http://www.keele.ac.uk/schools/pharm/welcome/images/occ_health_stethoscope.jpg&quot; width=134 align=left vspace=2 border=0&gt;   اما تازه چه خبر..تازه خبر اینکه..فکر کنم کم کم باید اینجا یه سایت پزشکی راه بندازم!&lt;BR&gt;جمعه ای که گذشت داداشم در حالی که ازدل درد بخودش میپیچید اومد خونه..گلاب به روتون!! مثل زن زائو داد و هوار میکرد، فکر کردیم آپاندیسشه..زنگ زدم اورژانس..خانومه پرسید درد سمت چپه یا راست؟ گفتم چپ...گفت آپاندیس نیست! آپاندیس سمت راسته!......... فکم تا زمین کـِــشش اومد..(با 24 سال سن هنوزم نمی دونم آپاندیس چپه یا راسته!!!! نخند.. خودت از من بدتری!)&lt;BR&gt;...خلاصه بعد از یکی دو روز و کلی آزمایش و عکس و سونو...متوجه شدند بچه پسره...عه نه یعنی متوجه شدند داداشم کارخونه شن و ماسه راه انداخته!&lt;BR&gt;دردی به این شدت، بر اثر سنگریزه ای بود که از کلیه جدا شده و بسمت مثانه به حرکت در اومده بود،&lt;BR&gt;شدت درد به حدی زیاد و غیر قابل تحمل بود که داداشم ترجیح داد زودترعمل کنه و سنگ رو دربیاره.&lt;BR&gt;اینم چنتا سایت مفید در باره ی سنگ کلیه... پیشنهاد میکنم سری بزنید..(&lt;FONT color=#0000cc&gt;خصوصا آقایون..چون احتمال ایجاد سنگ کلیه در آقایون 3 برار خانومهاست.&lt;/FONT&gt;) بقول امیر شاید اینجوری وقتی که برای اینترنت میذارید قدری مفید باشه.. &lt;BR&gt;_&lt;A href=&quot;http://www.dr-ameri.com/patientpages.aspx?id=258&quot; target=_blank&gt;سنگ کلیه(شرح کامل)&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;_&lt;A href=&quot;http://kolye.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سنگ کلیه(از زبان یک بیمار مبتلا)&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;_&lt;A href=&quot;http://www.pezeshkan.org/?p=15564&quot; target=_blank&gt;رژیم غذایی ضد سنگ کلیه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#339966&gt; &lt;A href=&quot;http://farzan-farzan.blogfa.com/post-309.aspx&quot; target=_blank&gt;دفع سنگ كليه بسيار دردناك است&lt;/A&gt;:    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 192px; HEIGHT: 148px&quot; height=246 alt=کلیه hspace=2 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/1/15/Kidney.gif&quot; width=305 align=left vspace=2 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#339966&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 209px; HEIGHT: 153px&quot; height=276 alt=&quot;دفع سنگ کلیه&quot; hspace=3 src=&quot;http://i35.tinypic.com/13zrhxt.jpg&quot; width=172 align=right vspace=2 border=0&gt;&gt;&gt;{.. سنگ كليه، سنگي كوچك و سخت است كه از مواد زائد ادرار ساخته مي شود.اندازه اين سنگ ها معمولا از يك دانه شن تا يك مرواريد متفاوت است. اين سنگ ها مي توانند سطحي صيقلي يا زمخت داشته باشند و معمولا زرد يا قهوه اي رنگند. با تشكيل سنگ در كليه، اين سنگ مي تواند از طريق ساير بخش هاي سيستم ادراري فرد حركت كند و باعث كندي جريان ادرار، عفونت، درد شديد و از كارافتادگي كليه شود..}&lt;/FONT&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#339966&gt;************************************&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; خدا را شكر كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم. &lt;BR&gt;I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed. &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم. &lt;BR&gt;I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت كار كردن را دارم. &lt;BR&gt;I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز كنم.این یعنی من خانه ای دارم. &lt;BR&gt;I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پیدا كردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن. &lt;BR&gt;I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم. &lt;BR&gt;I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم. &lt;BR&gt;I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام. &lt;BR&gt;I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند. این یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم. &lt;BR&gt;I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them &lt;BR&gt;____________&lt;BR&gt;خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر &lt;BR&gt;Thanks God Thanks God Thanks God&lt;BR&gt;----------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 09:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی وبلاگ دوست خوبم امیر</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از تاریخ آخرین نوشته ی وبلاگم دقیقاً 208 روز یا به عبارتی 6 ماه و 23 روز میگذره! خودمونیم عجب غیبت طولانی ای داشتم!!! باورم نمیشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/35.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از بس درگیر مشکلات ریز و درشت زندگی شده بودم دیگه گذشت زمان رو متوجه نمی شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;6 ماه پیش فکر می کردم در همچین روزی دیگه زنده نباشم! مسخره نیست؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; نه که نیست... واقعیت داره... درگیره یه جور بیماری شده بودم که علائمش شبیه سرطان روده و کولون بود! درد شکمی شدید که گاهی اوقات از شدت درد یکی دو ساعتی بی حال می افتادم و خیلی عوامل دیگه که روز به روز یکی بعد از دیگری ظاهر میشدند.... دو ماهی بدون اینکه کسی بفهمه از این دکتر به اون دکتر و از این آزمایشگاه به اون آزمایشگاه.. روزای بدی بودند.. یادمه وقتی برای اولین بار خودم علائم بیماریمو توی نت سرچ کردم و هفت هشتا مقاله خوندم و دیدم همشون حرف از سرطان روده میزنند پشت کامپیوتر خشکم زده بود! یخ کرده بودم..ترسیده بودم... و وقتی به اولین پزشکی که مراجعه کردم اونم با کلی دلسوزی برام تشریح کرد که احتمال چه بیماری هایی وجود داره دیگه کاملاً روحیه مو باختم.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 235px; HEIGHT: 134px&quot; alt=&quot;سندرم روده ی تحریک پذیر&quot; hspace=3 src=&quot;http://www.ettelaat.com/new/newdata/2009/05/05-26/12-32-10.jpg&quot; align=left vspace=3 border=0&gt; سرطان کولون..سرطان رکتوم.. سرطان کبد...یادمه وقتی دکتر داشت بیماری ها رو برام میشمرد &lt;FONT color=#ff3333&gt;دیگه آخرای حرفشو نمیشنیدم..اتاق دور سرم میچرخید... صداش تو گوشم بم شده بود.. کلمه هاش قاطی پاتی بگوشم میرسیدند، واضح نمیشنیدم... آره..من ترسیده بودم!&lt;/FONT&gt; از این واژه ی 5 حرفی که خیلی حرفها برای به کرسی نشوندن داشت!! ترسیده بودم! مرگ ترسی نداشت.. تلاشی که برای زنده موندن باید صورت میگرفت رعب آور و وحشتناک بود.. روشهای درمانیه سرطانها.. شیمی درمانی..ریختن موهای سر و ابرو.. عارضه های مخاطی دهان.. تضعیف ایمنی بدن.. از بین رفتن مغز استخوان و.. و... و...... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در همین حین که دکتر میرفتم و آزمایش و بازهم دکتر، سعی کردم اطلاعات خودمو درباره این بیماری ها و علل و عوامل اونها و راه های مقابله با اونها بیشتر کنم که.... بله.... قسمت قشنگ داستان همین جاست.. تو این سرچها و از این صفحه به اون صفحه شدنها با &lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://man-saratan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;وبلاگ امیر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;آشنا شدم، خودشو اینطوری معرفی کرده بود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#9966cc&gt;امیر 22 ساله دانشجوی مهندسی الکترونیک&lt;BR&gt;مبتلا به سرطان روده متاستاز به کبد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; نوشته هاش مثل نوری به قلبم میدرخشید و دلگرمم میکرد.. سری به &lt;A href=&quot;http://man-saratan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;وبلاگ امیر(من و سرطان) &lt;/A&gt;بزنید... حرفا و تجربه های زیادی برای گفتن داره.   مرحبا به این روحیه..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما....      &lt;FONT color=#339933&gt;و اما اسم بیماری من : سندرم روده ی تحریک پذیر..&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و این هم چنتا سایت مفید در رابطه با این بیماری:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فارسی:&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://arialish.blogfa.com/post-7.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;سندرم روده ي تحريك پذير بيماري بسيار شايعي است كه در بيش از 15 % مردم جامعه به چشم مي خورد. و 50 % بيماراني كه به متخصصان بيماري هاي گوارشي مراجعه مي كنند دچار اين بيماري هستند&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/nutrition_health/dites/disease_dites/digestive/2006/4/5/16815.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;تغذیه در افراد مبتلا به سندرم روده تحریک پذیر (IBS)&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;        &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 205px; HEIGHT: 189px&quot; alt=&quot;سندرم روده ی تحریک پذیر&quot; hspace=3 src=&quot;http://www2.irib.ir/health/Image/IBS-840510.JPG&quot; align=left vspace=3 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;A href=&quot;http://forum.iransalamat.com/showthread.php?t=10933&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#993399&gt;درمان بیماری روده تحریک پذیر - داروی آنتی بیوتیک rifaximine&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993399&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A title=&quot;Permanent Link to روده تحريك پذير&quot; href=&quot;http://dastneveshte.wordpress.com/2007/10/21/%d8%b1%d9%88%d8%af%d9%87-%d8%aa%d8%ad%d8%b1%d9%8a%d9%83-%d9%be%d8%b0%d9%8a%d8%b1/&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;روده تحريك پذير&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1595739&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;آشنايي با سندرم روده تحريك پذير /درمان با تغيير سبك زندگي&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.centralclubs.com/forum-f42/topic-t42423.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;آیا بیماری &lt;&lt; پولیپ روده بزرگ &gt;&gt; با بیماری &lt;&lt; سندروم روده تحریک پذیر &gt;&gt; تفاوتی دارد یا خیر ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زبان اصلی:        &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;   &lt;A href=&quot;http://www.ibsgroup.org/&quot;&gt;&lt;FONT color=#993399&gt;انجمن آی بی اس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;    *************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه اتفاق مهم دیگه که تو این 6 ماه و اندی رخ داده.... نقل مکان ما(من بهمراه خونواده) به شهر آباء و اجدادیمون یعنی شهره اراک....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt; که جزئیاتش باشه یه وقته دیگه..  &lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما خطاب به دوست عزیزم آقای حمید آقا که در بخش نظرات مطلب قبلی کامنت گذاشته بودید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلی، دکتر ملک پور استاد ما بودند، اما در حال حاضر در دانشگاه ما تدریس نمی کنند، اگه آدرس ایمیل خودتونو برام بنویسید می تونم اونو به ایشون برسونم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 08:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواستگاری در عصر ارتباطات به روش دوران جاهلیت!</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#663399 size=3&gt;خواستگار خیابانی..&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;نرگس&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt; رفت توی مغازه تا قیمت بپرسه، من هنوز از پشت ویترین داشتم پارچه ها رو نگاه می کردم، تو حال و هوای خودم بودم که آقا بهمن با گفتن ببخشید منو متوجه ی خودش کرد، یه جوون جیگیلی مستون با کت مشکی و شلوار لی و پیرهن سفید، اگه یه کلاه داشی هم میگذاشت سرش میشد مثل جاهلای قدیم.&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;با کلی اظهار شرمندگی و عذرخواهی و توضیح و تفسیر که قصد توهین نداره! و قصد مزاحمت نداره و قصدش خیره و از اون دسته پسرهای بی کار نیست که تو خیابون دنبال دخترا بذاره و اولین باره که چنین کاری میکنه و ..... دیدم توضیحاتش خیلی طولانی شد لبخندی زدم و گفتم آقا راحت باشید، امرتونو بفرمایید، من میشنوم.. یه نفس عمیق کشید و گفت: حقیقتش من از ترمینال تا اینجا دنبالتون بودم و دیدم انگاری قصد ندارید به این زودی برگردید (از ترمینال تا دم اون مغازه یعنی چیزی حدود 1 ساعت بنده ی خدا دنبال ما از این مغازه به اون مغازه اومده بوده!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ) واینطور ادامه داد: فکر کردم شاید ایرادی نداشته باشه اگه با شما در جریان بذارم... می خواستم اگه ممکنه شماره ی پدر دوستتونو بهم بدید تا باهاشون تماس بگیریم....&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;خلاصه.... من که نرگس را می شناختم به آقای جاهل گفتم: باید از دوستم اجازه بگیرم.. چشمتون روز بد نبینه..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt; از آقای جاهل که کلید کرده بود و اصرار میکرد و از نرگس که &lt;FONT color=#cc3333&gt;نهههههه&lt;/FONT&gt;.... شماره ندیا!!! من پسره رو دیدمش تو ترمینال، چشم منو در آورد اونجا از بس نیگام کرد...&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;هی ما رفتیم تو مغازه سراغ نرگس هی رفتیم سراغ آقای جاهل.. هی به نرگس گفتیم آخه دختر عیبی که نداره، یه شماره میدی و یه زنگی میزنند اگه نخواستی مامانت رد می کنند دیگه... هی به آقای جاهل گفتیم دوستم به هیچ وجه قبول نمی کنه! دفعه آخر که تو مخ زنی شکست خورده از مغازه اومدم بیرون آقای جاهل گفت: پس یه زحمتی بکشید شماره ی منزل ما رو به دوستتون بدید تا مادرشون تماس بگیرند با مادرم صحبت کنند.. بازم رفتم تو مغازه و بازم از نرگس جواب نهههه شنیدم اما تنها راهی بود که میشد قضیه را فیصله داد... نرگس قبول کرد و برای بار آخر رفتم سراغ آقای جاهل... دیدم روی یه تیکه کاغذ شماره ی خونه و اسم و رسم و شماره مبایل خودشو نوشته بود و کاغذ رو داد به من (فکر کنم از قبل این کاغذو آماده کرده بود!).. بازم عذر خواهی کرد و ...بالاخره تموم شد!&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;دست آخر هم که نرگس کاغذ رو ندیده پاره کرد و انداخت دور، می گفت تو اصفهان این جوری خواستگاری کردن ظاهر چندان قشنگی نداره و اصفهانیا نمی پسندند! می گفت حالا اومدی و اینا هم اومدند خونه ما و شد! بعدا من به فامیلمون بگم پسره تو خیابون گذاشته دنبالم؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;شما نظرتون چیه در مورد این روش؟&lt;BR&gt;من که میگم....: &lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(204,0,102)&quot;&gt;آقای جاهل! این ره که تو میروی به قرقیزستان است!!!&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;----------------&lt;BR&gt;(۱)نرگس یکی از دوستان دوره ی دبیرستان که مهره مار داره!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;--------------&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;این چند خط را هم مینویسم به یادگاری از خانوم یادگاری فر همسایه ی محترمه ندیده و نشناخته..&lt;BR&gt;اینجانب بر اساس تجربه ی چندین و چند ساله و تحقیق و تفحص موشکافانه به این نتیجه رسیدم که روحیه ی بشاش و میزان اعتماد به نفس دختران دم بخت نسبت مستقیمی با جمعیت پسران هم محلی دارد! باشد که جمعیتشان روند رو به رشدی داشته باشد. آمین..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Apr 2009 09:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعلام حضور!!</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>زنده ام.... نفس می کشم.... ملالی نیست..... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو مدتی که نبودم چندتا سفر کوتاه و بلند داشتم.. یه روزه.. دو روزه.. چهار روزه... همراه شدن با یه تور گردشگری و کوه نوردی (پیست و اسکی) و یکی دو سه بار!! به اراک رفتیم. برای نوشتن موضوع زیاد دارم! از فال قهوه گرفته... تا قرصهای اکستازی و ... زندگی ساده ی روستایی نشین ها و سادگی دلشون و خیلی چیزای دیگه... امیدوارم فرصتی پیش بیآد که تا فراموشم نشده بتونم بنویسم..... (بر خلاف همیشه که وقتش هست اما حرفی برای گفتن ندارم..) و به زودی جواب کامنتهای دوستان را هم خواهد داد.... خیلی دیر شد.. می دونم..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;اما... دیروز... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با رفقا... به مناسبت تولد دو تا از دوستامون.... رفتیم حاشیه زاینده رود... (تاریخ تولد هر دوتا نزدیک به هم بود... واسه همین یکیش کردیم... میشه.. چرا نمیشه؟..) زیر اندازی و فلاکس چایی و یه کیک خیلی خوشکل و هدیه های قشنگ فشنگ... روزی شد واسه خودش... اینم تصویر کیک تولدشونه.. انتخاب من بود.. خودمونیم... خشکله ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;کیک تولد الناز و نیلو&quot; hspace=4 src=&quot;http://i42.tinypic.com/2po5hck.jpg&quot; align=left vspace=4 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیدوارم این جمله ی زیبا از این دیدار همیشه به یادم بمونه....&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#336633 size=3&gt;از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگین اند ، با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند. زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس دوستشان بدار اگرچه دوستت ندارند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#336633 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Mar 2009 12:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال اول دبستان..متوجه شدم شغل پدرم برای همکلاسی هایم جالب است...و غریب..</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
در وبلاگ دوستی (آقای حامد) مطلبی خوندم با این عنوان &lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;1&quot; color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://paragraphman.blogfa.com/post-10.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;یادداشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام؛&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;  .. وقتی داشتم در قسمت نظرات.. نظرمو می نوشتم.. این قدر زیاد شد که بهتر دیدم تو وبلاگ خودم بنویسم در موردش..&lt;br /&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آقای حامد در پستتون نوشتید&gt;&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&quot;کلاً نظامی ها معمولاً از دهک های پایین فرهنگی و اقتصادی جامعه هستن.. &quot;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نوشتید کلاً... و بعدش نوشتید معمولاً... &lt;img width=&quot;18&quot; height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; /&gt;این یعنی حرفی برای خالی نبودن عریضه.. یعنی حرفهای مردم عامی.. نه یک نویسنده! (این شد انتقاد دوم به نوشته ی شما.. اولیش همونیه که تو بخش نظرات وبلاگ خودتون عرض کردم..)&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و انتقاد سوم)&lt;br /&gt;بهتر بود به جای *نظامی ها* می نوشتید قشری از نظامی ها که بیشتر با سربازها یا مردم سر و کار دارند..[چشمک]&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;پدر من نظامی بود.. تحصیل کرده ی آمریکا (برمیگرده به زمان قبل و اوایل انقلاب که نظامی ها رو برای تحصیل بورسیه ی آمریکا می کردند..).. دوره ی تخصصی ایشون رو در ایران فقط 10..12 نفر گذرونده بودن (اشکال زدایی بخشی از موتور هواپیما).. که البته افراد نظامی زیاد دیگه ای، هم دوره ایه ایشون، در تخصص های دیگه آموزش داده می شدند.. یعنی می خوام اینو بگم که در ارتش هم آموزش دیده ها کم نیستند!&lt;br /&gt;اما اصل مطلبم اینه که.. در 4 سال آخر خدمت پدرم.. ایشون باید نیروهایی رو آموزش می دادند که در نبود پدرم (بازنشستگی) بتونند عهده دار کار ایشون بشند.. (که البته تعداد نفرات مورد نیاز افزایش یافته بود و هر متخصصی می بایست ده بیست نفر رو آموزش می داد..) &lt;span style=&quot;color: rgb(51, 102, 204);&quot;&gt;و تمامی 16..17 نفری که تحت نظارت پدرم آموزش می دیدند.. دانشجوهای ارشد دانشگاه هوافضا بودند&lt;/span&gt;&lt;img width=&quot;18&quot; height=&quot;18&quot; style=&quot;color: rgb(51, 102, 204);&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 102, 204);&quot;&gt; که خب این یعنی قشر پایین فرهنگی نبودند!&lt;/span&gt;&lt;img width=&quot;18&quot; height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;یعنی نباید کسیو که در لباس نظامی ظاهر میشه دست کم گرفت!&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما...&lt;br /&gt;به دلیل مسایل امنیتی.. ارتشی ها  یاد گرفتند که از اینگونه مسایل موجود صحبتی نکنند.. حتی پدرم که پدرم بود.. به زور میشد از زیر زبونش در این زمینه ها حرف بیرون کشید..&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آقای حامد..سوزوندم شما رو یا نه؟؟...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 12:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می خواهم روشن ببینم.....</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چند مدتیست که به سبب سرمای هوا توی حال نزدیک به بخاری می خوابم، اتاق من جایی برای لوله بخاری نداره... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;امروز صبح که از خواب بیدار شدم، تو همون نگاه های اول که به دور و برم انداختم.. خیلی اتفاقی چشمم به &lt;span style=&quot;color: rgb(118, 146, 60);&quot;&gt;لوستر کوچک سبز رنگ&lt;/span&gt; آشپزخونه افتاد، همین طور که داشتم به هماهنگی رنگ این لوستر و دیوار آشپزخونه که اون هم سبز مغز پسته ایست فکر می کردم و هض می کردم فکری به ذهنم خطور کرد و این بود که... با اینکه این همه دوستان و آشنایان و همگان!! از سر شوخی یا بعضاً جدی، من رو با عبارت بچه پولدار .. یا مایه دار خطاب می کنند اما... اما .. ما در منزل در حال و پذیرایی (که سر هم هستند) لوستر نداریم!.. در گذشته ای دور لوستر هایی را به یاد می آورم که اگر الآن هم بودند میشد به عنوان عتیقه فروختشان.. لوسترهایی هر کدارم با سه حباب &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 192, 0);&quot;&gt;گل لاله ی زرد رنگ&lt;/span&gt;.. که بعد از اینکه مامان خانوم از آنها خسته شد و معلوم نشد چه بلایی از &lt;span style=&quot;color: rgb(84, 141, 212);&quot;&gt;آسمان&lt;/span&gt;!! بر سر آنان نازل گشت.. دیگر در منزل ما خبری از لوستر نبود.. اما این فکری نبود که منو به خودش مشغول کرد، در واقع من داشتم به این فکر می کردم که چرا تا به این حد به این چیزها بی تفاوتم؟.. اصلاً برایم اهمیت ندارد.. لوستر داریم یا نداریم..مهم نیست.. شاید به این خاطر است که هرگاه به سقف خانه نگاه می کنم.. خواه نا خواه.. فکرم از سقف که چه عرض کنم از طبقه ی دوم و سوم خانه.. گاهاً از طبقات اول و دوم و سوم آسمان هم!! فراتر می رود.. و در این بین لوستر به چه کارم می آید..!؟! مگر اینکه بتواند افکار مرا که گاه و بی گاه به تاریکی می گرود و به بن بست می رسد روشن کند! روشن می کند؟! لوستر بخریم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Feb 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی یه سایت خوب</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot;&gt;&quot; &lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;http://audiostory.blogspot.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff6600&quot;&gt;راوی - وب سایت کتاب های صوتی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یک حرکت جمعی کوچک و فرهنگی برای کمک به نابینایان،کم بینایان و کسانی ست که به دلیلی قادر به خواندن کتاب نیستند این وب سایت یک وب سایت گروهی ست، و نیاز به همکاری مستمر شما دارد. همین امروز می توانید یک کتاب صوتی تولید کنید و به مجموعه کتابهای صوتی - راوی اضافه کنید. &quot;&lt;/font&gt; &lt;img width=&quot;201&quot; vspace=&quot;4&quot; hspace=&quot;4&quot; height=&quot;175&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; style=&quot;width: 201px; height: 175px;&quot; alt=&quot;بدون شرح&quot; src=&quot;http://img.imageloop.com/slideshow/72ad9ebd-6443-191e-b903-0015c5fd2ed5/content/771cc4b8-b9f3-1887-afd6-0015c5fd2ed5_1192995825238,rw506h380/image.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;color: rgb(204, 0, 102); text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خیلی از کتاب ها و قصه های کودک مربوط به قبل از انقلاب که مهلت قانونی کپی رایتشان تمام شده در این سایت می تونید ببینید&lt;/span&gt;. &lt;font size=&quot;2&quot;&gt;من این قصه رو خیلی دوست دارم&gt;&gt; &lt;a href=&quot;http://audiostory.blogspot.com/2009/01/48_28.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;strong&gt;شاپرک خانوم&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(89, 89, 89); font-family: Tahoma;&quot;&gt;من الآن دارم شنگول و منگول گوش می کنم! پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید&lt;img width=&quot;18&quot; height=&quot;18&quot; src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(89, 89, 89); font-family: Tahoma;&quot;&gt;------------&lt;br /&gt;پاورقی: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; color: rgb(89, 89, 89); font-family: Tahoma;&quot;&gt;این پست را با استفاده از قابلیت جدید بلاگفا نوشتم، به این صورت که در نرم افزار ورد مطالب رو نوشتم و از همونجا مستقیم به بلاگفا فرستادم! (برای من که فوق العاده بود.) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(89, 89, 89);&quot;&gt;برای اطلاعات کاملتر در این رابطه به &lt;a href=&quot;http://news.blogfa.com/post-138.aspx&quot;&gt;خبرنامه ی بلاگفا&lt;/a&gt; سری بزنید&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Feb 2009 15:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو تا ماجرای کاااااملاً بی ربط...</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;...شما ربطشون بدید.. کار نشد نداره!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://mabulle78.m.a.pic.centerblog.net/jbqjyupu.jpg&quot; style=&quot;width: 305px; height: 396px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1)ماجرای اول حاصل چند ده دقیقه ای انتظار در یک اداره است:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می دونیم که مورچه نمادی از کار و فعالیت و پشتکار است، همیشه وقتی می خواهند از اینکه نباید نا امید شد و باید ادامه داد  و همواره امید داشت.. حرف بزنند مورچه را مثال می زنند و حمل دونه ای که بارها و بارها می افتد اما مورچه دست از تلاش برنمیدارد..&lt;br /&gt;امروز من حشره ی دیگه ای رو دیدم که به مراتب پشتکار زیباتری نسبت به مورچه داشت.. نمی دونم چرا هر وقت این حشره را می بینم ناخودآگاه به خنده می افتم، شاید به علت ظاهر مضحکشه، شاید هم راه رفتنه کج و معوجش.. یا اون دست و پاهای زشتش.. یادم میآد از بچگی همیشه دوست داشتم ردشو بگیرم و دنبالش برم..&lt;br /&gt;امروز صبح برای یک کار اداری به یکی از همین اداره جات رفته بودم، بیرون اتاق مربوطه روی صندلی ها که منتظر نشسته بودم تا نوبتم بشه، یه عنکبوت ریز و کوچولو.. از همونا که بهش شیطونکم می گن بین زمین و هوا معلق بود.. اینقدر ریز بود که به سختی میشد دیدش و تاری که  عنکبوت کوچولو از اون آویزون بود به حدی نازک بود که من هر چقدر تلاش کردم نتونستم ببینمش، حتی سرمو بردم نزدیکش.. از فاصله ی 4.. 5 سانتی متری هم مشخص نبود.. انگار یه تار نامرئی بود..&lt;br /&gt;اما چی واسه ی من جالب بود..&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خوب که دقت کردم به این حشره.. دیدم داره تلاش می کنه تاری که تنیده و از سقف آویزونه.. را دوباره جمع کنه و بالا بره تا به سقف برسه.. یکمی که تار رو جمع می کرد گویا خسته میشد.. کمی استراحت می کرد، تو این فاصله ی استراحت حتی گاهی چند سانتی متر سقوط می کرد.. اما دفعه بعد سعی می کرد بیشتر بالا بره تا جبران سقوطش هم بشه.. اگه 10 سانت بالا می رفت..2..3 سانت سقوط داشت و باز 10..12..سانت صعود می کرد و باز سقوط و صعود تا اینکه خودشو به سقف رسوند.. در این بین با کوچکترین وزش بادی ده ها سانتی متر به این طرف و اون طرف منحرف میشد.. اما با همه ی این وجود این انحرافا اونو از مسیر اصلیش دور نمی کرد!&lt;img vspace=&quot;4&quot; hspace=&quot;4&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; style=&quot;width: 259px; height: 367px;&quot; src=&quot;http://www.blavish.com/wp-content/uploads/2008/08/van-cleef-zip-necklace.jpg&quot; /&gt; &lt;strong&gt;هر بار خودمو به جای اون کوچولو می ذاشتم و از نگاه اون مسیر تار آویزون از سقف رو ورانداز می کردم.. فقط یه تار بلند می دیدم و در امتداد تار یه سقف که باید بهش رسید.. حالا اینکه چقدر به چپ و راست منحرف شدم اصلاً برام قابل تشخیص نبود تنها تلاشم این بود که از تار برم بالا و خداخدا میکردم تار پاره نشه!&lt;br /&gt;شما اگه جای عنکبوت بودید چی میدید؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;2)ماجرای دوم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها مکرراً خبر فوت جوونهایی را شنیدم که دست به خود کشی زدند.. دو سه ماه پیش بود که تو کوچه پشتی خونمون یه جوون پسر حدوداً 20 ساله خودشو دار زده بود.. و همین یکی دو هفته پیش تو آپارتمانهای اون طرف خیابون یه جوون دیگه با بریدن رگش خودکشی کرده بود.. هر کدوم به علتی.. تو این حوادث شایعه ها فرصت برای پراکندگی پیدا می کنند.. یکی رو میگن چون کنکور قبول نشده.. اون یکی رو میگن چون خونواده ی دوست دخترش دست رد به سینش زدند.. یکی دیگه رو میگن واسه اینکه نتونسته بره خارجه واسه ادامه تحصیل و.. و.. و. اما کی مقصره؟ جامعه؟ خونواده؟ خود این افراد؟&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 18:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کی راست میگه؟؟؟</title>
<link>http://farnj.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>در جواب &lt;A title=&quot;دو سه تا پست قبل این نوشته&quot; href=&quot;http://www.farnj.blogfa.com/post-29.aspx&quot; target=_blank&gt;این نوشته ی&lt;/A&gt; من با عنوان &lt;STRONG&gt;جلد!!&lt;/STRONG&gt; دوستی این نظر رو فرستاده بودند که دیدم بد نیستم بذارمش اینجا!!!&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 257px; HEIGHT: 217px&quot; height=186 alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;http://www.hamseda.ir/files/fa/news/1387/5/30/2932_254.jpg&quot; width=309 align=right vspace=2 border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره واقعاً؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نظر دوستمون اینه&gt;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;&lt;STRONG&gt;شریعتی ... شر گفته!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;&lt;STRONG&gt;نیچه در سوم ژانویه 1889 در میدان کارلو آلبرتو ی شهر تورین ایتالیا در حین دیدن صحنه ای که در آن یک کالسکه چی اسب خود را شلاق می زند منقلب می شود و اشک ریزان به سوی اسب می رود و او را با مهربانی نوازش می کند و پس از چند لحظه غش می کند...تازه یازده سال بعد در 24 اوت 1900نیچه در بستر بیماری می میرد! معلوم نیست سکته ی مغزی کرده بود یا بر اثر سیفلیس بوده&lt;BR&gt;در این مدت معلوم نبود نیچه دیوانه شده یا خودش را به دیوانگی زده چون دیگر کتابی ننوشت به جز چند یادداشت مبهم و عجیب&lt;BR&gt;به هر حال هنوز گودرز به شقایق پیشنهاد ازدواج نداده و دکتر شریعتی هم در مورد نیچه یک شرووری گفته تا چهار نفر را بلانسبت خر کند و تناقضات فرنگی ها و غربی ها را بگوید!&lt;BR&gt;این داستان زندگی نیچه را به قول دوستان در هر اینترنتی می توانی بیابی&lt;BR&gt;ببخش که ...&lt;BR&gt;خواستم که...&lt;BR&gt;همین!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پایان کامنت!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006699&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=295 alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;http://www.kermanema.com/upload/Image/2254_orig.jpg&quot; width=320 align=left vspace=2 border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;واقعاً اونی که شریعتی تو کتابش نوشته ساخته ی ذهن خودشه؟؟؟؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چرا آخه؟؟ من نوشته های شریعتی رو خیلی دوس داشتم.. چون ذهن رو به چالش می طلبه.. اما اگه اینجوری باشه که از این به بعد وقتی می خونمشون باید تصور کنم دارم کتاب رمان و داستان می خونم!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من فعلاْ حقیقتو نمی دونم.. این پست را می ذارم تا یادم باشه برم دنبال حقیقت&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Jan 2009 10:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnj&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>farnj</dc:creator>
<guid>http://farnj.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
